تبليغاتX
داستان های قرآنی
داستان های قرآنی

{این داستان از سوره انعام آیات 76 تا 83 اقتباس گردیده است}

 

ابرهیم با عقاید خویش وطن و قومش را ترک کرد تا مردمی را بیابد که به حرف او گوش دهند و با مردمی که رشد فکری پیدا کرده اند وافکارشان پاک است، روبرو گردد. ابراهیم با همین آرزوها وارد شهر حران گردید و به زودی گمراهی مردم را دریافت و انحرافشان را شناخت؛ زیرا ابراهیم دید که مردم این سرزمین خدا را کنار گذاشته و به عبادت ستارگان پرداخته اند. ابراهیم تصمیم گرفت آنان را به اشتباهشان آگاه سازد.

 

ابراهیم برای این که در هدف خود به نتیجه برسد از راه عقل و طریق برهان وارد شد تا زمانی که حق آشکار می گردد، آن را تعقیب کنند و به دعوت ابراهیم گوش فرا دهند.

 

شب ابراهیم را فرا گرفت و تاریکی او را پوشانید. ابراهیم ستاره ای را که پرستش می کردند، مشاهده کرد و در همین موقع در میان عده ای از ستاره پرستان به شب زنده داری پرداخت. ابراهیم برای نتیجه گرفتن از این شب نشینی به صورت ظاهر با آنان هم فکری کرد و گفته ی آنان را تکرار کرد و اشاره به ستاره نمود و گفت: این خدای من است!

 

این راهی است که در مباحثه، روشی عقلانی است .

 

" در کار ابراهیم دقت کن که یا عقاید آنان هم صدا می شود. اعلان مخالفت نمی کند. افکارشان را ضایع نمی کند. خدایانشان را تحقیر نمی کند و با این روش، توجه آنان را جلب می کند و به برهان او گوش می دهند؛ سپس بلافاصله به نقص گفتار ستاره پرستان می پردازد و به باطل ساختن عقایدشان باز می گرددولی این کار را از راه غیر معلومی تعقیب می نماید."

 

این روش ابراهیم دلیل صحت رای و نفوذ بینایی اوست. زمانی که ستاره غروب کرد و در افق پنهان شد، ابراهیم آن را جست و جو کرد اما به دست نیاورد؛ برای به دست آوردن آن تلاش کرد ولی ستاره را نیافت؛ در نتیجه گفت:"خدایی که تغییرپذیر است و وضع آن عوض می گردد و نقل مکان می کند، محبوب من نیست؛ سپس معترض خدایانشان گردید و از آنان عیبجویی کرد و بغض خود را نسبت به این خدایان و بیزاری خویش را از آن ها اعلام نمود.

 

نه ماه و نه خورشید و نه...

 

زمانی که ابراهیم مشاهده کرد که ماه طلوع کرد و نور آن از ستاره بیش تر و حجم آن از ستاره بزرگ تر و نفعش زیادتر است، گفت: این ماه پروردگار من است! مقصود ابراهیم این بود که با آنان هماهنگ گردد و قلوب آنان را متوجه خود سازد.

 

زمانی که ماه نیز غروب کرد و از چشمان پنهان گردید و نور آن پوشیده شد، ابراهیم گفت:" اگر پروردگار من، مرا هدایت نکند، من از قوم گمراهان خواهم بود." ابراهیم که این سخن را گفت، خواست به آنان بفهماند که خداوند یکتا سرچشمه ی هدایت است و موقع شک و سرگردانی، بخشنده ی توفیق می باشد.

 

آن زمانی که ابراهیم دید آنان از بدگویی نسبت به خدایانشان چشم پوشی می کنند، به روش روشن تری به کنایه زدن به خدایانشان پرداخت و برای آن ها روشن ساخت که روحش متزلزل و فکرش ناراحت است و هنوز راه حق را نیافته است. ابراهیم به آن ها فهماند که در راه به دست آوردن حق ساکت نیست و از خدا می خواهد که از اینگمراهی طولانی نجاتش دهد و شب تاریک وجود او را روشن سازد؛ چرا که آنچه پرستش کرده است، مخلوقی متحرک است و نفع و ضرری را برایش ندارد.

 

سپس ابراهیم خورشید را در حال نور افشانی دید؛ نورش برق می زد و شعاع آن همه جا را کرده بود. خورشید زمین را سرشار از حیات و درخشندگی ساخته و به سرتاسر جهان نور و روشنایی بخشیده است؛ لذا ابراهیم گفت: "این خورشید خدای من است؛ زیرا خورشید از تمام ستارگان بزرگ تر و نفعش زیادتر و مقامش بالاتر است" اما زمانی که مانند سایر ستارگان ناپدید شد و از چشم عبادت کنندگان خود پنهان گردید، ابراهیم آنان را به شرک متهم ساخت و داغ کفر بر پیشانی آنان نهاد و گفت:"من از آن چه شما برای خداوند شریک قرار می دهید، بیزارم. این ستارگانی که مکانشان عوض می شود و حال آنان تغییر می کند، باید آفریننده ای داشته باشند که آنان را اداره کند. خداوندی وجود دارد که آنان را طلوع و غروب می کند و حرکتشان می دهد. این ستارگان کذایی شایسته ی پرستش و سزاوار احترام و تعظیم نیستند

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت 16:8 توسط محمدرضا|

ز بهشت‌ كه‌ بیرون‌ آمد،  دارایی‌اش‌ فقط‌ یك‌ سیب‌ بود. سیبی‌ كه‌ به‌

وسوسه‌ آن‌ را چیده‌ بود.و مكافات‌  این‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بی‌ بهشت‌ می‌میری. زمین‌ جای‌ تو نیست. زمین‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌  كرده‌ام...

زمین‌ تاوان‌ ظلم‌ من‌ است. اگر خدا چنین‌ می‌خواهد، پس‌ زمین‌ از بهشت‌ بهتر است.خدا گفت: برو و بدان‌ جاده‌ای‌ كه‌ تو را دوباره‌ به‌ بهشت‌ می‌رساند، از زمین‌ می‌گذرد، از زمینی‌ آكنده‌ از شر و خیر، از حق‌ و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق‌ و صواب‌ پیروز شد،

 

تو بازخواهی‌ گشت......... وگرنه..........!!!

و فرشته‌ها هم‌ گریستند.اما انسان‌ نرفت. انسان‌ نمی‌توانست‌ برود……انسان‌ بر درگاه‌ بهشت‌ وامانده‌ بود. می‌ترسید و مردد بود. و آن‌ وقت‌ خدا چیزی‌ به‌ انسان‌ داد. چیزی‌ كه‌ هستی‌ را مبهوت‌ كرد و كائنات‌ را به‌ غبطه‌ واداشت.انسان‌ دست‌هایش‌ را گشود و خدا به‌ او «اختیار» داد.خدا گفت: حال‌ انتخاب‌ كن. زیرا كه‌ تو برای‌ انتخاب‌ كردن‌ آفریده‌ شدی. برو و بهترین‌ را برگزین‌ كه‌ بهشت‌ پاداش‌ به‌ گزیدن‌ توست.عقل‌ و دل‌ و هزاران‌ پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین‌ را برگزینی.و آنگاه‌ انسان‌ زمین‌ را انتخاب‌ كرد. رنج‌ و نبرد و صبوری‌ را.و این‌ آغاز انسان‌ بود.

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت 16:4 توسط محمدرضا|

خدای عزَّ و جلّ، آدم علیه السلام را بیت المعمور (مکه) داده بود و آدم با فرزندان، آن جا طواف کردندی. پس به وقتِ نوح علیه السلام چون طوفان آمد، خدای آن خانه را از زمین برداشت و جای وی خالی بماند هم چون توده ای سرخ. و خدای عزّ و جل خواست که فخرِ بنا کردن آن خانه، ابراهیم را دهد. او را بفرمود که به مکّه شو و با پسرت اسماعیل، آن خانه را بنا کن و حج کن و اسماعیل بزرگ شده بود و زن کرده و او را فرزندان آمده و به مکّه بودند.

 

ابراهیم هر سال به دیدار اسماعیل رفتی، این بار که پیش وی رفت، اسماعیل را یافت به بُنِ کوهی نشسته و تیر همی تراشیده تا صید کند. ابراهیم او را گفت: خدای عزّ و جلّ مرا فرمود که این جایگه خانه ای بنا کن. اسماعیل گفت: ای پدر! چه فرمایی؟ آن چه خواهی بفرمای و بکُن آن چه فرمودند. گفت: تو مرا یاری کن. گفت: فرمانبردارم. پس ابراهیم و اسماعیل هر دو بیستادند بنا کردند خانه را و ابراهیم دانست که کجا باید ساختن.

 

* * *

 

پس ابراهیم و اسماعیل، آن اساس خانه را به بالای [قدِّ] مردی در زمین فرو کندند و آن را به سنگ برآوردند تا برابرِ زمین. پس از آن، از کوه ها سنگ ببریدند تا دیوار خانه را بنا کردند.

 

اسماعیل سنگ همی داد و ابراهیم به دست خویش بنا همی کرد و چون دیوار بلند شد و ابراهیم بر دیوار نرسید، سنگی به زیر پای اندر نهاد و بر زِبَرِ وی بایستاد و بر سنگ نیرو کرد تا دستش به دیوار رسید و نشانِ پای ابراهیم بر آن سنگ بماند.

 

و گروهی گویند که این سنگ که مقام ابراهیم خوانند، امروز آن سنگ است. پس چون این خانه تمام بکردند، بگفتند: ای پروردگار ما! این را از ما بپذیر. یا رب! این که کردیم به اخلاص تو کردیم. و از فرزندان ما هم چنین [قرار ده] کس ها که تو را مُخلص باشند و هر کاری کنند و این حج کردن، ما را بنمای که چگونه باید کردن و ما را توبه ای دهی که تو توبه دهنده و بخشاینده ای. ای خداوند و پروردگار! از فرزندان ما، یکی پیغمبر فرست سوی ایشان که بر سرِ ایشان آیت های تو بر خوانَد و کتاب و حکمت تو بیاموزاند و ایشان را از گناهان پاک کند.

 

و پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ما هم چنین گفت آن که: پدر من ابراهیم علیه السلام دعا کرد و از خدای عزّ و جلّ پیغمبری خواست که بفرست از فرزندان من، خدای عزّ و جل مرا بفرستاد به دعای ابراهیم علیه السلام .

 

پس خدای عزّ و جل جبریل را بفرستاد تا ابراهیم را بیاموخت که بدین خانه طواف چگونه کند. گفت: به مِنا و عرفات شو و سنگ انداز و احرام گیر و قربان کن و از حرم (احرام) بیرون آی. پس ابراهیم علیه السلام آن سال حج کرد به وقت و قربان کرد و خانه به اسماعیل سپرد. گفتا: ای پسر! این جای تو است و آنِ فرزندان تو تا رستخیز. باز به سرِ کوه برآمد و گاه روی سوی شام کردی و گاه سوی مکّه نگاه کردی. آن وادی دید بر سرِ سنگ و کوه های بی آب و گیاه و بی کشت و بی سبزی و آن جا به شام هم زمین سبزی بود و خرَّمی.

 

* * *

 

ابراهیم را دل بسوخت بر اسماعیل و فرزندانش و گفت: چگونه باشد ایشان را به میان این کوه ها، بی آب و بی گیاه و دور از آبادانی و مردم و خرّمی؟ خدایْ را دعا کرد و گفت: ای خدای! تو این زمین مکه را ایمن دار از همه بَلیَّتی و اهل او را روزی کن از همه چیزها و میوه ها که بر روی زمین است. هرچند اینجا نیست. آن که از ایشان به خدایْ بگروَد و به روز رستاخیز. [پس خدایْ گفت:] آن که کافر بوده اند [اندر] این زمین مکه از فرزندان تو، او را هم چنین روزی بدهم [بر این زندگی اندکی] و بر من چشم زیان دارد که اندر این جهان است؟ پس بدان جهان به دوزخِ جاودانه و ستمش به عذابی که بیش نیست.

 

ابراهیم دانست که از فرزندانِ او کافر بُوَند اندر این مکّه پس گفت: مرا و فرزندان مرا از پرستیدن بت دور دار. پس چون دانست که فرزندان او بت پرستند، گفت: خداوندا! بُتان، بسیار کس را از راه ببرد و هر که از فرزندان، مرا متابع شوند، وی خود از فرزندان من است و بدین جهان با من است و هر که مرا عاصی شود، او را هلاک کن تا نگویند که بر فرزندانِ خویش دعای بد کردی و لکن گفت: تو آمرزگاری و بخشنده ای مر عاصیان را. پس گفتا: پروردگارا! اسماعیل را و فرزندان او را بدین وادی بنشاندم بدین جای پی کِشت و بی گیاه، بدین خانه تو. از بهر این تا تو را پرستند و دل های مردمان سوی ایشان خواهان کن تا از کِشت ها و میوه ها که به شهرهای دیگر بُود. سوی ایشان کِشند بازرگانان، تا ایشان تو را شکر کنند. خدای عزّ و جلّ او را اجابت کرد و اکنون به مکّه کِشت نیست و از شهرهای دیگر کشت کنند در گرد جهان از مصر و یمن و آن دیگر جای ها.

 

پس چون ابراهیم علیه السلام دعا سپری کرد، خدای گفت: خانه مرا پاک کن برای کسانی که از گرد جهان بیایند و طواف کنند و نماز کنند. پس گفت: آگاه کن خلق را از این خانه که بنا کردی تا بیایند و حج کنند.

 

* * *

 

پس جبریل علیه السلام ابراهیم را گفت: آواز کن خلق را و به حجّ این خانه خوان. گفتا: یا جبریل! که را خوانم که اندر این کوه ها کس نیست. گفتا: تو بخوان تا خدای بشنواند آن را که وی خواهد، هم چنان که فخر بنا کردن این خانه تو را بود، فخر خواندن نیز تو را باشد.

 

ابراهیم علیه السلام بر سرِ کوه رفت و آواز داد و گفت: ای مردمان! خدایْ عزّ و جل، خانه ای بنا کرد و شما را همی بخواند که این خانه را حج کنید.

 

خدای عزّ و جل، آن آواز، همه خلقِ جهان را بشنوانید به پشت های پدران اندر هر کسی امروز را خدای عزّ و جل، حجّ روزی کرده است، آن است که آن روز آن آواز را شنیدند.

 

و ابراهیم بانگ کرد از چهار گوشه جهان، پس حق تعالی آن آواز به گوش چندین خلایق که تا قیامت حجّ می کنند برسانید، ایشان لبیک گفتند. پس هر که آن روز لبیک کرد، امروز حج تواند کردن و هر که آن روز لبیک نکرد، امروز حج نتواند کردن.

 

پس، ابراهیم، خانه مکّه به اسماعیل سپرد و خود به شام بازگشت، آن جا که بود سوی ساره. و ابراهیم هر سالی به وقت حج به مکّه شدی و اسماعیل را بدیدی و دیگر بار نزدیک ساره باز آمدی، تا سال ها برآمد بر این.

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت 15:57 توسط محمدرضا|

{این قسمت از داستان برگرفته از آیه 258 سوره بقره می باشد.}

 

همان شعاعی که فکر مردم بابل را در مورد کار ابراهیم تسخیر کرد، متوجه کاخ نمرود نیز گردید و این موج خطرناک کاخ او را فشار داد و خبر ابراهیم و معجزه ی جاویدان او دهان به دهان به گوش او رسید. نمرود نیز که ستمگری بیش نبود، بر ظلم خود افزود و بهتان زدن به ابراهیم را از سر گرفت. مگر نه این است که وضع خدایانشان با ابراهیم به جایی رسیده است که به عیبگویی و عیبجویی بت می پردازد و قوم را در عبادت بت سرزنش می نماید؟!

 

نمرود در اثر ناراحتی از پیروزی ابراهیم، او را احضار کرد. زمانی که ابراهیم در مقابل نمرود قرار گرفت، نمرود به چهره ی ابراهیم خیره شد و سپس گفت:

 

"این چه آشوبی است که به وجود آورده ای؟ این چه آتشی است که روشن کرده ای؟ این خدایی که به سوی او دعوت می کنی چیست؟ مگر خدایی غیر از من می شناسی؟ مگر خدایی که غیر از من شایسته عبادت باشد، یافته ای؟ کیست که مقامش از من بالاتر باشد و ارزشش فوق ارزش من باشد؟!!

 

ای ابراهیم! مگر نمی بینی که تمام شئون مملکت به دست من است و امور آن را اداره کرده و مشکلات را حل و فصل می نمایم؟ چشم های مردم به من دوخته شده و آرزوهایشان در دست من است. آیا مخالفی برای من یافته ای؟ آیا دیده ای کسی برضد من قیام کند؟ چرا تو از مردم جدا شده ای و برضد خدایانشان کاغرشکنی می کنی؟ خدای تو چیست که به سوی آن دعوت می کنی و مردم را برای عبادت او فرامی خوانی؟"

 

ابراهیم در پاسخ به نمرود گفت:"خدای من کسی است که زنده می کند و می میراند. تنها خدای من است که جان می دهد و جان می گیرد. موجودات را به وجود می آورد و نابود می سازد. جان های زنده را خلق می کند و نابود می گرداند"

 

ابراهیم با سنگ استدلال، دهان نمرود را بست و با برهان روشن او را ساکت کرد امّا غرور گناه، نمرود را برانگیخت تا با حرف پوچ خود به مکابره و مجادله با ابراهیم بپردازد. نمرود به ابراهیم گفت:

 

"من بدکارانی را که مستلزم مرگ هستند، با عفو زنده می کنم و پس از این که سایه مرگ برایشان مجسم شده بود، از نعمت حیات بهره مندشان می سازم و در مقابل او درهای آرزوی حیات را می گشایم. من به همین روش جان هرکه را که بخواهم می گیرم و با امر خود او را نابود می گردانم؛ به زودی روح از جسمش می رود و از زندگی محروم می شود. ای ابراهیم حال بگو ببینم خدایت چه کار تازه انجام داده است؟!"

 

مشکلات ابراهیم

 

نمرود در مقابل استدلال ابراهیم و پاسخ او راه حیله را پیش گرفت و در ستیزه جویی خود، راه مجادله را پیمود؛ زیرا از آن چه ابراهیم درباره ی ایجاد روح و آفرینش آن گفته بود و پیرامون بخشش روح و گرفته آن بحث نموده بود، کناره گیری کرد و از طریق حیله وارد شد و ادعای توانایی جان گرفتن و جان دادن نمود امّا آیا این غرور نادانی در مقابل عزم و اراده ی درخشان نبوت چگونه می تواند دوام بیاورد؟

 

ابراهیم در پاسخ گفت:"ای نمرود خداوند یکتا خورشید را رام کرده و برنامه ای برای حرکت آن قرار داده که نمی تواند از نظر آن برنامه خارج گردد. خداوند من خورشید را از مشرق بیرون می آورد. حال تو آن را از مغرب بیرون بیاور. اگر ادعا داری که قدرت داری و گمان می کنی خدا هستی، این برنامه ی حرکت خورشید را که طبق قانون و اراده ی خداوند می چرخد، مسیرش را عوض کن و آن را از مغرب بیرون بیاور."

 

نمرود کافر مات و مبهوت ماند؛ چرا که گمراهی او آشکار گردید و دروغش ظاهر شد. بیان شیرین ابراهیم و برهان کامل او، نمرود را کوبید و نادانی او را روشن کرد. نمرود ترسید که تخت سلطنتی او درهم فرو ریزد و ارکان قدرت وی متلاشی گردد؛ لذا ابراهیم در نظر نمرود منفورترین مردم بود و بیش از همه ابراهیم را دشمن می داشت؛ اما با ابراهیم چه می توانست انجام دهد؟ ابراهیم دعوت جدیدی را آغاز کرده که با برهانی درخشان آن را محکم ساخته است.

 

نمرود از ابراهیم وحشت داشت و می ترسید که ابراهیم حکومت نمرود را ریشه کن سازد. او حتی نمی توانست مخالفت با او را اعلان کند؛ چرا که با آشکار ساختن دشمنی اش با ابراهیم، کرسی ریاستش درهم می ریخت؛ لذا با ابراهیم به ظاهر کاری نداشت ولی در کمین ابراهیم بود و وضع زندگی او را تحت نظر داشت. منتظر فرصتی بود تا انتقام خود را از ابراهیم بگیرد. جاسوسان خود را فرستاد تا مردم را از پیروی او بترسانند و از اطراف ابراهیم دور گردانند.

 

ابراهیم همانند سایر مصلحان که در زندگی میان مردم، ضررها و فشارها می بینند، ناراحتی و مشکلات زیادی دید و از ماندن میان مردم بابل یه تنگ آمده و به فکر مهاجرت از آن سرزمین افتاد. ابراهیم عقاید خود را برداشته و از این سرزمینی که گیاه شریعت او قابل شکفتن نیست، بیرون رفت. ابراهیم به فکر سرزمینی است که در آن دعوت و رسالت او رشد کند وتخم دین او بارور گردد. ابراهیم وطن و قوم خویش را وقتی رها کرد که شایسته ی عذاب گردیده بودند؛ زیرا پس از این که آنان را راهنمایی کرد، ایمان نیاوردند و بعد از این که برای پیامبری خود معجزه آورد، زیر بار او نرفتند. ابراهیم سرزمین بابل را رها کرده و به سرزمین فلسطین مهاجرت کرد.

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت 15:43 توسط محمدرضا|

گویند در زمان دانیال نبى یك روز مردى پیش او آمد و گفت : اى دانیال امان از دست شیطان ، دانیال پرسید: مگر شیطان چه كرده ؟ مرد گفت : هیچى ، از یك طرف شما انبیاء و اولیاء به ما درس دین و اخلاق مى دهید و از طرف دیگر شیطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، كار خوب بكنیم و از بدیها دورى نماییم . دانیال پرسید: چطور نمى گذارد؟ آیا لشكر مى كشد و با شما جنگ مى كند و شما را مجبور مى كند كه كار بد كنید. مرد گفت : نه ، این طور كه نه ، ولى دایم ما را وسوسه مى كند، كارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فریب مى دهد و نمى گذارد دیندار و درست كردار باشیم .


دانیال گفت : باید توضیح بدهى كه شیطان چه مى كند، ببینم ، آیا مثلا وقتى مى خواهى نماز بخوانى شیطان نمى گذارد نمازت را بخوانى ؟ آیا وقتى مى خواهى پولى را در راه خدا بدهى شیطان مانع مى شود و نمى گذارد؟ آیا وقتى مى خواهى به مسجد بروى شیطان طناب به گردنت مى اندازد و تو را به قمارخانه مى برد؟ آیا وقتى مى خواهى با مردم خوب حرف بزنى شیطان توى دهانت مى رود و از زبان تو با مردم حرف بد مى زند؟ آیا وقتى مى خواهى با مردم معامله بكنى شیطان مى آید و زوركى از مردم پول زیاد مى گیرد و در جیب تو مى ریزد؟ آیا این كارها را مى كند؟

مرد گفت نه : این كارها را نمى تواند بكند ولى نمى دانم چطور بگویم كه شیطان در همه كارى دخالت مى كند، یك جورى دخالت مى كند كه تا مى آییم سرمان را بچرخانیم ما را فریب مى دهد، من از دست شیطان عاجز شده ام ، همه گناههاى من به گردن شیطان است . دانیال گفت : تعجب مى كنم كه تو اینقدر از دست شیطان شكایت دارى ، پس چرا شیطان هیچ وقت نمى تواند مرا فریب بدهد، من هم مثل توام ، شاید تو بى انصافى مى كنى كه گناه خودت را به گردن شیطان مى گذارى .

مرد گفت : نه من خیلى دلم مى خواهد خوب باشم ولى شیطان با من دشمنى دارد و نمى گذارد خوب باشم . دانیال گفت : خیلى عجیب است ، كجا زندگى مى كنى ؟ مرد گفت : همین نزدیكى ، توى آن محله ، و از دست شیطان مردم هم خیال مى كنند كه من آدم بدى هستم ، نمى دانم چه كار كنم ، دانیال پرسید: اسم شما چیست ؟ مرد گفت : اسمم عم اوغلى است .

دانیال گفت عجب ، عجب پس این عم اوغلى تویى .

مرد گفت : چه طور مگر شما درباره من چیزى مى دانید؟ دانیال گفت : من تا امروز خبرى از تو نداشتم ، ولى اتفاقا دیروز شیطان آمد اینجا پیش من و از تو شكایت داشت و گفت : امان از دست این عم اوغلى .

مرد گفت : شیطان از من شكایت داشت چه شكایتى ؟

دانیال گفت : شیطان مى گفت : من از دست این عم اوغلى عاجز شده ام ، عم اوغلى خیلى مرا اذیت مى كند، عم اوغلى در حق من خیلى ظلم مى كند... آن وقت از من خواهش كرد كه تو را پیدا كنم و قدرى نصیحتت كنم كه دست از سر شیطان بردارى . مرد گفت : خوب شما نپرسیدید كه عم اوغلى چه كار كرده ؟ دانیال گفت : همین را پرسیدم كه عم اوغلى چه كار كرده ؟ شیطان جواب داد كه هیچى ، آخر من شیطانم و مورد لعنت خدا هستم . روز اول كه از خدا مهلت گرفتم در این دنیا بمانم براى كارهایم قرار و مدارى گذاشتم ، قرار شده است كه تمام بدى ها در اختیار من باشد و تمام خوبیها در اختیار دینداران ، ولى این عم اوغلى مرتب در كارهاى من دخالت مى كند، پایش را توى كفش من مى كند، و بعد دشنام و ناسزایش را به من مى دهد. مثلا مى تواند نماز بخواند ولى نمى خواند، مى تواند روزه بگیرد ولى نمى گیرد، پولش را مى تواند در كار خیر خرج كند ولى نمى كند. صد تا كار زشت و بد هم هست كه مى تواند از آن پرهیز كند ولى پرهیز نمى كند و آن وقت گناه همه اینها را به گردن من مى اندازد. شراب مال من است عم اوغلى مى رود و مى خورد، دو رنگى و حیله بازى از هنرهاى مخصوص من است ولى عم اوغلى در كارهایش حقه بازى مى كند، مسجد خانه خداست و میخانه و قمار خانه مال من است ولى او عوض این كه به مسجد برود دایم جایش در خانه من است . بد زبانى و بد اخلاقى مال من است ولى عم اوغلى به اینها هم ناخنك مى زند. چه بگویم اى دانیال كه این عم اوغلى مرتب بر سر من كلاه مى گذارد و آن وقت تا كار به جاى باریك مى كشد مى گوید بر شیطان لعنت . وقتى معامله مى كند و مردم را در خرید و فروش فریب مى دهد پولش را در جیبش مى ریزد ولى تهمتش را به من مى زند، آخر من كى دست او را گرفته ام و روزه اش را باطل كرده ام . آخر اى دانیال من چه هیزم ترى به این عم اوغلى فروخته ام . من چه ظلمى به این مرد كرده ام كه دست از سر من بر نمى دارد. خواهش مى كنم شما كه همیشه مرا نصیحت مى كنید این عم اوغلى را احضار كنید و بگویید دست از سر من بردارد و... شیطان این چیزها را گفت و خیلى شكایت داشت و من هم در صدد بودم كه تو را پیدا كنم و بگوییم پایت را از كفش شیطان در بیاورى . خوب ، وقتى تو در كارهاى شیطان دخالت مى كنى او هم حق دارد، در كارهاى تو دخالت كند و روزگارت را سیاه كند. اما تو مى گویى كه شیطان هرگز به زور و جبر تو را از راه به در نبرده و فقط وسوسه كرده ، در این صورت تو باید به وسوسه او گوش ندهى و سعى كنى به گفتار و رفتار نیك پایبند باشى ، آن وقت تو هم مى شوى مثل دانیال ، و نه تو از شیطان گله دارى و نه او از تو شكایت دارد. وقتى تو خودت بد مى كنى و بر شیطان لعنت مى كنى شیطان هم حق دارد كه از تو شكایت كند. تو باید آن قدر خوب باشى كه شیطان نتواند تو را لعنت كند. عم اوغلى با شنیدن این حرفها خیلى شرمنده شد و جواب داد: حق با شماست ، تقصیر از خودم بود كه دست به كارهاى شیطان مى زدم ، باید خودم خوب باشم و گرنه شیطان گناه مرا به گردن نمى گیرد، اى لعنت بر شیطان

ابلیس نامه ، ص 110.

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت 15:40 توسط محمدرضا|

sheytan parasti (97)
 
 
بعضي از مردم استاد شيطان و بعضي شاگرد، بعضي رفيق و دوست، بعضي برادران و پيروان او بوده اند. عده اي هم هستند که با شيطان در درجه و رتبه و عذاب و شکنجه مساوي و با او در يک رديف اند.

از جمله: کساني که با زحمت و رنج بسيار، دانش اندوخته و به مقامي رسيده اند، ولي به دانش خود عمل نمي کنند و به اصطلاح عالم بي عمل هستند. چنين اشخاصي با شيطان برابرند.

حضرت امير عليه السلام فرمودند: تورات بر پنج کلمه ختم شده است. من دوست مي دارم در اول هر صبحي آن کلمه را بخوانم و در آن ها دقت نمايم. اولين از فقرات آن، اين است:

العالم الذي لا يعمل بعلمه فهو و ابليس سواء
«عالمي که به دانش خود عمل نکند او با ابليس هم سنگ و برابر است»

ابليس هم يکي از دانايان و دانش مندان بود، ولي به علم خود عمل نکرد و با اينکه ميلياردها سال در بهشت بود آخر الامر بدين سرنوشت ناگوار دچار گشت و از آن محروم شد و بايد هميشه در آتش و عذاب خدا به سر برد.

عالمي هم که به علم خود عمل نکند جايگاهش در قيامت همان جايگاه ابليس است، و در حسرت بهشت بايد به عذاب و شکنجه با آن ملعون مساوي و تا ابد گرفتار گردد.

عالمي که به علم خود عمل نکند در چند جا مانند ابليس پشيمان خواهد شد در حالي که پشيماني براي او سودي نخواهد داشت:

1. هنگام مرگ؛ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام راجع به علماي بي عمل چنين فرمود:
 اشد الناس ندماً عند الموت العلماء غير العاملين
«پشيمان ترين مردم هنگام مرگ عالماني هستند که به علم خود عمل نکرده اند».

2.روز قيامت؛ حضرت رسول صلي الله عليه وآله فرمودند: کسي که کسب علم و دانش کند و علم خود را به کار نبندد، خداوند روز قيامت او را محشور مي گرداند در حالي که کور است.

3. در جهنم؛ نيز آن حضرت صلي الله عليه وآله فرمودند: روز قيامت عده اي از اهل بهشت و کساني که از عالمي کسب علم کرده اند و به وسيله آن داخل بهشت شده اند – اطلاع پيدا مي کنند که آن عالم در جهنم است . از او مي پرسند: چه چيز باعث شد که تو داخل جهنم شوي؟ در جواب مي گويد: من شما را امر به معروف و نهي از منکر کردم، اما خود، آن ها را انجام ندادم و به همين جهت داخل آتش شدم.

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت 15:35 توسط محمدرضا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت